تبليغاتX
خاطرات بی رمق

خاطرات بی رمق




About Weblog


دروغ هر قدر برای من نان وآب آورتر باشد مرا بیشتر شرمنده میکند نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم تمام زندگی من که چه عرض کنم تمام دوستان من که نه تمام یک چیزی از من تحت تاثیر همین معنی است نمی دانم، بیشتر از این نمی توانم نه اینکه نخواهم بضاعت نوشتاری ندارم توضیح دهم بالاخره همین قدر هم خوب است آدم وبلاگی داشته باشد هر چه دلش خواست بنویسد شانه هایش را برای خودش تکان بدهد برای خودش شاد باشد که یک جایی پیدا شد که اینجوری باشد. اینجوری یعنی همینجوری هر روز جدید شویم خوششان بیاید از بیکاری در بیاید و به قولی مراوده ی فرهنگی داشته باشم با نا آشنایان همه چیز از دستم خارج شده است مثل شناسه های این افعال، انتظار میرود در ادامه زمان افعال را هم اشتباه بکار ببریم بگذریم.

پروفايل نويسنده وبلاگ
Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

تویی که وجود نداری
91
آب های عافیت دهنی

سیب یا هویج؟ هلو
بالا کشیدن دماغ
حنای خاتمی رنگی ندارد
پای شکسته وبال کجاست؟
چنتا نقاشی کشیدم فقط چنتا
اطرافیان شاخ دار- برگهای برنده

Archive

فروردین 1391
بهمن 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
دی 1389
شهریور 1389
مرداد 1389


Rss



تمام خوشبختی من همین خانه ی به ظاهر مجردی است که میتوانم در آن بدون مزاحم ساعتها به تو فکر کنم. همین الآن هم دارد صدای سگ می آید و برای من که از آدمهای دور و برم خسته ام وفاداری تو ابسولوت تمشک است. خدا نگه دار همه ی آنهایی باشد که به من چیزی آموختند خدا نگهدارتر تو باشد که از تو آموختم خودم باشم نه حیوان دیگری. همینقدر که در محاصره اقتصادی حیوانات اهلی هستم از سرم هم زیاد است  به همین ساده گی چند ساعت بعد من با صدای گاو از خواب بیدار میشوم و چشمم به اخبار لعنتی باز میشود. خاک بر سر شبکه ای که از قطعی برق را در ویتنام می گوید. اما از حال تو خبری ندارد. خاک بر سر من که از حال تو خبر ندارم. الآن صدای گرگی از دور آمد و من نمی دانم چرا؟ و چه ربطی به گرگ دارد گوشم.

این عاطفه نیست خیانت بزرگی است به گوسفندان، تاوان سنگین زایش ناموزون علاقه است. از بهانه های کوچک که به راحتی بگذریم. مرگ بهانه ی بزرگ قیچی است. این طرف طناب من آنطرف طناب شما. قبل از اینکه به مرگ برسیم اتفاق بدی که نباید، افتاده است. افتاده ایم به چاله ی قسمت منو تو هم. چاله ی سردی که ما دو پادشاه در سرزمین کاپشنانمان جا نمی شویم. کنار کنار است که آمده ایم.

بین این همه(( آنچه میبینم نمی خواهم و آنچه میخواهم نمی بینم)). دوستان ا به دام مان انداخته اند ناخواسته( ای که خواسته شد). خلاصه برای بعضی ها اینقدر این تنهایی من مهم است و برای رفع آن تلاش میکنند که احساس میکنم چقدر آدمهای خوبی دور و برم هستند اما تا مشکل دیگری پیش می آید احتمالا به قول شاعر گفتنی همه چهره پنهان میکنند، که این جماعت امتحان خودشان را پس داده اند.اما تو هنوز هم همان خوب دیروزی....

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 9:36 توسط ehsan |


91

۹۱ کثیف آمد مثل پارسال که مطلب گذاشتم و گفتم چقدر بد شروع شد

دقیقا دو دقیقه مانده  به تحویل سال رسیدیم در خانه بعد از تحویل سال هم هیچ اتفاق جالب یا تغییری در روندم نداشت بجز رو بوسی با عمویی که برای اولین بار حس کردم دوستش دارم

مثل یک روز عادی که دلم برای خواهرزاده ها تنگ شود بروم رودان بروم بهشت زهرا خودم را برای ۱۰۰ الی ۲۰۰ روبوسی آماده کرده بودم شد ۴تا

با سیروس رفتیم بیرون خیلی بیرون از جو زدیم بیرون اگر برداشت بد نشود و برای آینده ی سیروس تصمیم گرفتیم

اینکه هیچ فرقی با هیچ روزی نمی کرد جالب هنوز برام ۹۱ شروع نشده بود

۹روز بعد نه ۸روز بعد تازه داشت از سال جدید خوشم می آمد

کلید لامپ را زدم لامپ ترکید

نشسته بودیم با دوستان بهتر بگویم همکاران که یک صدایی آمد آبگرمکن ترکیده بود

کم کم به قول ما دلم چپید

دلم چپید

به دوستان یا بهتر بگویم همکاران نگفتم رفتم بیرون از اتاق، وقتی برگشتم  چیزی نپرسیدند منم چیزی نگفتم. بعد که همکاران رفتند و دوست ماند به اصغر گفتم آبگرم ترکید نه نه نه نه صبر کنید در را داشتم میبستم که یکهو در محکم بسته شد انگشتم بین در و ۴چوب گیر کرد میتوانید حس کنید چه حالی داشتم نفسم بالا نمی آمد واقعا استخوان انگشتم ترکید و خون زد بیرون

جوابی برای صدا زدن های اصغر نداشتم. آمدم داخل انگشتم را به اصغر نشان دادم گفتم آبگرمکن هم ترکید

گفتم دلم چپیده

: شب نیان بکشنت

مردش نیس

ولی دلم چپیده بود

به روی خودم نیاوردم

به این چیزها اعتقاد نداشتم

شب را راحتتر از همیشه خوابیدم

اولین کار صبح معمولا مسواک است من هم به شدت تندتند مسواک میزنم

برای اولین بار لبه ی مسواک خورد به لثه ام و خون مرده گی ایجاد شد وتا آخر فکم درد گرفت تا شب هم درد داشت

به بندر که رسیدم با استرس رسیدم به مامی گفتم گفت: صدقه بده

مستحق ندیدم

ولی دلم چپیده بود

فردا نه، همان صبا صبح بهتر است. رفتم بیرون با دوستانی که فقط یک نفرشان را میشناختم

خوب بود بهتر شد عالی شد حسابی خندیدم خندیدیم باهم و به هم و کم کم خودمانی شده بودیم

رقصیدیم من نرقصیدم بلد هم نبودم

از سر صبح هر وقت خواست سبقت بگیرد اجازه دادم عصر شد مسیر برگشت به طرف دریا

هر دو ماشین تلو تلو میخوردند

تمام تلاشم این بود که جوگیر نشوم

نشدم. یادم رفت دلم چپیده

نوبت به حرکات نمایشی و کورس رسید داشتم میبردم که سبقت گرفت به خود خدا قسم اجازه دادم ولی سر پیچ بود موتوری نمی دانم از کجا پیداش شد. معتاد بود و نشئه اینور اونور رفت آمد تو لاین من برگشت یک لحظه ترمز گرفتم بعد سریعتر رفتم که دوستم ترمز میگیرد

موتوریو زد منو زد سرعتمون ۴۰ مثبت منفی ۱۰۰ تا بود من پرت شدم خاکی سمت راست اون خاکی سمت چپ .مطهره جیغ میزد فرمانو از دستم میگرفت با یکدست مطهره رو میزدم با یکدست فرمانم یک چشم جلو و جاده سنگی ناهموار یک چشم تو آینه اولین ملقو خوردن

ترمز، برو جسد بیرون بیار

ماشین رو سقف خوابید

جسدی نبود

نفر آخرو که سالم بیرون آوردیم

خیالم راحت شد

تا پلیس و شوهر میترا و اون پلیس و داداش موتوری بیان ما دیگه از سلامتی خوشحال و داشتیم میخندیدیم

الآن هم اصلا ناراحت نیستم چون معتقدم به خیر گذشت اگر ادامه نداشته باشه که اگه داشته باشه هم ناراحت نمیشم تجربه ی جالبی بود

البته بیشتر وقتی خوشحال میشم که بیمه بیاد و خرج مارو بده . البته قبلش ماشین بیاد بیرون

صبا سینزه بدره و من نمیخام برم جایی اما خانواده اومدن اینجا که با هم بریم

سیروس هم اول خواهش کرد بعد دستور داد که برم چون یکسی داره میاد که .....

ولی تصمیم من اینه که استراحت کنم درسای دوشنبه رو آماده کنم و نطق پیش از درسمو آماده کنم

البته ابول کامنت گذاشته : این روزها همه چپ میکنند شما چطور؟

شاید راست........

خیلی دلم میخواد دوباره همون پاراگراف اول اولین مطلب سال ۹۰رو دوباره بنویسم اما

اما

من فلفسه ام عوض شده یعنی دیدم یعنی. شاید چپ کردم اگر راست.........

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 0:15 توسط ehsan |


فعلا که یکی یکی دوستی ها دارند به آشنایی تبدیل میشوند علاوه بر آن علاقه ای به ایجاد دوستی جدید هم نیست به خدا... به کدوم خدا و کدوم ناخدا رو نمیدونم. این بیت هم دو سه روزه بعد از ((عاطفه خانم توریسته)) تو ذهنمه همش:

هم خبری هم نظری هم قمران را قمری

هم شکر اندر شکر اندر شکری

به هرکسی هم مسیجش میکنم جواب میده: چی میخای؟ خیلی زود متوجه میشم با کیا سروکار دارم و چرا دوستی ها به آشنایی و آشنایی ها به ........ تبدیل میشن.

سیروس لطف کرده و دیشب نیم ساعتی به من فکر کرده که چقدرالکی با خودم درگیرم و میتونم خیلی بهتر از اینی که هست باشم. تا دوسال پیش تا دلم میگرفت به همه میتونستم بگم حالا تا بگم، میگن زن میخوای منم واقعا نمی خوام و بقول منصفی: دل خالی ب خنجر زدن خوبن

فرهاد. شهرام ناظری. دلکش سیمین غانم مرضیه شجریان فریدون فروغی بنان بسطامی و... تجویز سیروس اینه که هیچکدومو گوش ندم دیگه. فولدرو عوض میکنم: علی پیشتاز ساسی مانکن سعید کرمانی علی هایپر و.... حق با سیروسه چقد روحیه م عوض شد. دلمم برا وودی الن سوخت نمایشنامه شو من کار میکنم با سه تا از دانش آموزام با دبیر پرورشیمون. نه من کارگردانم نه اونا بازیگر نه دبیر پرورشیمون دبیر پرورشی. دلم برات تنگه بخدا، حالا تا صبح هم گوگوش هم بخونه اون شبی نمیشه که توی یک دیوار سنگی رو خوندی و بهت قول دادم از سیاست دور بشم، حالا اونقد دور شدم که کم کم داره یادم میره محمود رییس جمهوره یادم میره چی شد سال 88، داره یادم میره قرار بود چیکار کنم. آخرین خبر سیاسی که دارم اینه که آغا تو نماز جمعه حسابی ترکونده و گفته عملا جواب موشک موشکه و هر کی پاشو از گلیمش درازتر کنه قلم میشه. ایشالا جنگ نشه که اگه بشه منم میرم جبهه، مامی جون احسانت هوتوتو

دیدی اسیر شدم رفتم تلاویو بعد ده سال برگشتم نشناختمت کمونیست یا صهیونیست یا استکبار جهانی شدم.

داشتم میگفتم آنشب بغضش بوی لجن میداد مرد،مرد مرد تازه ای شده بود که برای زن یادآور بکارت از دست رفته اش بود....خط اول آخرین داستانمه که سعی میکنم یادم نره و تمومش که کردم بذارم تو وب

نبی جان سلام امیدوارم حالت به شدت خوب باشد و ستاره از تو بهتر باشد و دیگر به  خوشبختی معتاد شده باشید. برایم در ردیف کسانی هستی که به قول نیما: یادش روشنم میدارد.

به زودی اگر وقت اجازه بدهد سر از کار خودم در میاورم و گزارش کاملی از کلاسهای امسالم میدهم تا بدانیم چقدر یک معلم همواره بدبخت است. امسال خانه گرفته ام در  دهاتی که اصلا بوی سکل را نمی دهد. از حق نگذریم بهتر است اما آزادی من به اندازه ی آزادی مطبوعات کم است. میدان کوچکی دارد که نمی شود وسطش رقصید چه برسد به بوسیدن جلوی میدان مرکزی و در نگهبانی باهم، آدم توی این دفترها نمتواند یک دست حکم هم بازی کند ، چه برسد به 21. اما هرچه باشد دوستان خوبی پیدا کرده ام دوستانی که از خوبی شان تعجب میکنم مثلا مختار عزیز که بی پروا و بی اندازه خوب است. البته بعضی هاشان تا خودت را که به خریت بزنی گارد میگیرند که سوارت شوند، اما وقتی ببینند قضیه اینجوری ها هم نیست از آدم  میرنجند، خب برنجند. البته سوم ریاضی توپ توپند. امروزم یه امتحان (( کتاب باز)) ( پارسی را پاس داشتم) گرفتم. حسابی خندیدم. تنها به سرنوشت خودم خندیدم.

خب از رسمیت کار بکاهیم البته با کمی رعایت ادب :

گفتم به لبت چیست بگفتا که نمک   

گفتم نمکت را بمکم گفت: نمک

بشکن هم میزنم به کوری چش بدخواها به مناسبت دهه ی فجر(( دیو چو بیرون رود فرشته در آید)) بی زحمت دیو رو یکهو  و با صدای بسیار بلند بخونید به حالت مسخره.( استرس روی دال باشه). دلم میخواد یخورده فقط یخورده بیشتر از رسمیت کار بکاهم ولی روم نمیشه شاید نامحرم بیاد. شاید ی استقلالی بخونه و یادش بره دنیزلی چیکار کرد.شاید مسیحی شدم: بیا لب آب رویم.

 

کدوم کوه و کمر بوی تو داره؟ یار. خداوندا نگهدار از نگینش یار که یار اول و آخر همینه یار

خب با این مقدمه نسبتا طولانی بریم سراغ اصل مطلب که انشالا تو پست بعدی بهش می پردازیم.

 ولی اینو گفته باشم تا میاد آبافیت از گلوم پایین بره یکیبل از من دهن زده

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 18:14 توسط ehsan |



با سلام

مطلب آماده کرده بودم اودم آپ کنم فلشمو نمی خونه. وقتی رفتم خونه آپ میکنم یعنی:

 

به زودی در این محل مطلبی تحت عنوان   آب های عافیت دهنی  نصب می شود.

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 8:41 توسط ehsan |


دیروز جلال شعری درباره ی سیب خواند، فکر کردن جلال به سیب و کارکردهای مختلف آن در قبال آدم، رازی و نیوتون، وادارم کرد به هویج و کارکردهای مختلفش در قبال حوا، زن رازی و دوس دختر نیوتون فکر کنم.

اصولا میوه ها خیلی خوش کاربرد نیستند اما بعضی شان مثل همین هویج آچار فرانسه اند.هم میتوان ترشی انداخت هم میشود مربا گذاشت، در سالاد هم کاربرد شایانی دارد، همینجوری هم میشود خورد همانجوری هم میشود برد، اما من معتقدم مهمترین کاربردش در بازی "اسم فامیل" است. خصوصا در قسمت اشیا و نوشتن هویج پلاستیکی و درآوردن حرص همه.

البته کاربردها و فواید هویج به همین مختصرات که نوشتم محدود نمی شود و اگر بخواهیم مقایسه کوچکی بین هویج و بقیه میوه ها انجام دهیم متوجه میشویم هویج از سیب هم بهتر و مهمتر است از سیب که هیچ از بقیه ی میوه ها سرجمع هم مهمتر است حتی از خود میوه خوری چاقو و چنگال هم.

حالا مقایسه میکنیم تا ببینید و شرمنده شوید. اول با میوه خوری: اولا هویج خوشرنگ تر از میوه خوری است و معمولا میوه خوری ها شفافند یعنی همرنگ میوه ای میشوند که داخلشان است یعنی ثبات شخصیتی ندارند و ریاکارند.دوما  هویج برای چشم خیلی مفید است، میوه خوری به درد پشت گوش هم نمی خورد. ترشی و مربا هم نمیشود. هویج ( مخصوصا قلمی) را میشود راحت گذاشت توی دهن و قورت داد بدون اینکه دهن معده و بقیه ی نقاط بدن آسیب ببینند، هرکس فکر میکند میوه خوری بهتر است کافی است میوه خوری را قورت بدهد.

مزایای هویج نسبت به چاقو و چنگال هم نزدیک به مزایایش نسبت به میوه خوری است و هرکس مخالف است چاقو و چنگال را قورت بدهد.

هرکس هم فکر میکند هویج میوه نیست و مقایسه اش با میوه ها از همان اول اشتباه بوده و باید مثلا با قارچ مقایسه شود سخت در اشتباه است. هویج از قارچ هم سرتر است چرا؟ چون قارچ هیچکدام از کاربردهای هویج ندارد. مقاومتش هم کم است. استیلش هم شرم آور است. کافیه؟

وقتی جلال به سیب و دوس دختر نیوتون به هویج فکر میکند، ، حتما سیروس هم به هلو فکر میکند. هویج به هزارو یک دلیل از هلو هم مفیدتر است که دوتا از دلایل حمل1 و نقل2 راحتتر آن است. نگهداری اش هم راحتتر است. شما همزمان چندتا هلو میتوانید داشته باشید؟ نهایتش دوتا- آن هم دزدکی- اما راحت میتوانید یک پلاستیک بزرگ هویج داشته باشید، حمل کنید بدون اینکه مشکلی ایجاد شود. تازه هلو هیچ یک از کاربردهای دیگر هویج را هم ندارد تنها یک رانی دارد که از وقتی به استخر زنانه تشبیه شده اکثر آقایان از خوردن آن اکراه دارند.

نهایتا ما باید حق ذاتی پدیده ها را ادا کنیم و ضرب المثل ها را طوری تغییر دهیم که بیشترین تاثیر گذاری را داشته باشند. پس از این بعد به جای اینکه بگوییم "مث هلو بپر تو گلو" بگوییم "مث هویج بپر تو خلیج" فکر نکنید به جفنگ آمده ام نه، خلیج در زبان ترینی داد و تباگو یعنی گلو.

پس اگر یک زمانی رییس جمهور شدید و خواستید وزیری را اخراج کنید طوری که ناراحت نشودبه جای اینکه بگویید" اصلا من علاقه ی ویژه شخصی به ایشون دارم ، در یجا گفتم مث هلو میمونه آدم میخاد بخوره این......

بگویید: فلانی مثل هویج میمونه آدم میخاد.....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت 21:37 توسط ehsan |


 

بالا کشیدن دماغ فعلی به شدت ساده که خیلی ها از انجام آن عاجزند.خیلی وقت بود دنبال جواب چند سوال بودم که مادرشان همین بالا کشیدن بود.دقت کنید سوای از دماغ، صرف بالا کشیدن چقدر با خودش درگیر است.به یک مثال ساده توجه کنید:

بعضی مان شلوار داریم، بعضیمان دامن. بعضی هم هردو.فرقی نمی کند ما جز کدام دسته باشیم شلوار و دامن یک کار را میکنند. در بعضی موارد هم برای محکم کاری در کنار هم و به عنوان پیشتیبان هم استفاده میشوند- بستگی به شدت ایمان دارد- اما بالا کشیدن شلوار کجا و بالا کشیدن دامن کجا.

شرمنده به خدا

 

اگر عصبانی شده اید که هیچ اگر نه برویم سر اصل مطلب. برویم؟ میرویم:

چرا بعضی ها تا بعضی دیگر نباشند نمی توانند دماغشان را بالا بکشند؟ چرا بعضی ها به کل نمیتوانند دماغشان را بالا بکشند؟

اما بحث کمی فلسفی تر از این حرفهاست اول باید ببینیم منظور از دماغ خود دماغ است یا آنچه در آن است؟

اگر منظور خود دماغ است که بالاتر مثلا کجا؟ برود روی پیشانی؟یا روی سر؟ یا به قول من یک وجب بالاتر از سر باشد و با بلوتوث هوا را به مجاری مربوطه منتقل کند.که این هم خودش مشکلاتی ایجاد میکند بس عجیب. مثلا هر لحظه برای ورود داده(هوا) باید okکنیم و خدای ناخواسته اگر حواسمان نبود، چرت زدیم یا روی سایلنت بودیم خفه میشویم.

از همین استدلال ساده به راحتی میتوان نتیجه گرفت منظور محتویات دماغ است.

 

ما(من و دماغم)در این مقاله سعی داریم ابتدا فلسفه ی بالا کشیدن محتویات دماغ را به چالش بکشیم سپس به افرادی بپردازیم که از انجام این عمل عاجزند در انتها هم دلایل این عجز.

در ابتدا لازم به ذکر است که شخص ناتوان در بالاکشیدن دماغ بیمار است نه مجرم.اگر هم شما به همه چیز با دیده ی امنیتی و پلیسی می نگرید و اصرار دارید مجرم باشد خب باشد نکته اینجاست که ضرر جرمش فقط متوجه خودش میشود بازهم اگر خیلی اصرار دارید جرم را اجتماعی تلقی کنید. ضررش علاوه بر خودش متوجه خانواده اش هم می شود.یعنی از بالا کشیده نشدن دماغ کسی ضرری متوجه شما نمی شود مگر و تنها مگر آن شخص خودتان یا نهایتا یکی از اعضای خانواده تان باشد.

 یک باور عامیانه وجود دارد که محتویات دماغ اگر بالا جا داشت به پایین آمدن مبادرت نمورزید و نباید اصلا آن را بالا کشید که بالا کشیدن آن این همه حرف و حدیث به همراه داشته باشد.در نگاه اول شاید درست باشد اما اگر خوب دقت کنید میبینید نیوتون 400سال پیش قانون جاذبه ی زمین را کشف کرده،(درست است که نیوتون آدم قابل اعتمادی نبوده چرا که که ساعتش را میجوشانده و قبل از اینکه دانشمند شود یکه بزن مدرسه شان بوده، اما حالا قابل اعتماد است چرا که ملاک حال فعلی افراد است.) پس پایین آمدن دماغ دلیلش جاذبه است و ما هم کارمان مقابله با جاذبه است. همیشه ی خدا هم همینکار را کرده ایم شاید دقت نکرده اید؟ توجه شما را به فلسفه ی کمربند و کش دامن جلب میکنم.

 

تا یادمان نرفته باید نسبت به استفاده از یک وسیله ی فرنگی بسیار مضر که علنا در مقابل بالا کشیدن دماغ موضع گرفته، استفاده از آن رواج پیدا کرده، تبلیغاتش در تلویزیون زیاد است، جدیدا جوایز کلانی هم می دهد- دستمال کاغذی- هشدار بدهیم.

 

امیل را که خوانده اید؟ اگر نخوانده اید هم مشکلی ایجاد نمی شود. فقط میخواهم بگویم این ناتوانی ریشه ی عمده ی آن به دوران کودکی برمیگردد که دلایلی از قبیل : نازنازی بار آوردن بچه، نسپردن کار به بچه، پول دادن به بچه به مقدار زیاد، بوسیدن بچه به شیوه ی تفی و... باعث بروز این عارضه می شوند.

 

موضوع دیگر خیلی دارد کش دار میشود.دماغ هم عضو زشت صورت است و چنگی به دل نمی زند.بهتر جالتر و خنده دارتر این است که برویم سراغ دامن و شلوار آن هم نوع بی کش و بی کمربند که البته به مخاطب واگذار میشود.

نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 17:47 توسط ehsan |


آقا که شما سید ما باشید- سید آِغاـ سال نود داره بدون رحم پیش میره. مهندس هم اهل نت نیس.همایون شجریان چند روز پیش بندر بود.منم حتی برگه های کلاس اولو تصحیح نکردم. میرحسین و کروبی رفقای سابقت هم دارن آب خنک خانگی میخورن، دیگه سلامتی

حالا کروبی سوادش مکتبیه بقایی دزده محمود داره تو زرد از آب در میاد خدابیامرز کردان مدرکش تقلبی بود-بن لادنو کشتن. ولی شما لیسانس فلسفه، هامبورگ رفته، دنیا دیده، مهمتر از همه تو دوران ریاست جمهوریت و بعدش با ۴تا باسوادتر از خودت نشستو برخواست کرده و خوشتیپ با این عقب نشینی تاکتیکی میخوای چیو ثابت کنی؟ حنای خاتمی رنگی ندارد(کلید حسین توحی(تهی) به سرقت رفته است)

آتش به کاهدان زده  و دست بردار نیست خبرهای بدی از خانه ی پدری میرسد وجدان بی صاحاب بد موقعی بیدار شد مهندس دنبال دایی خوب برای بچه هاش میگردد گفت: اگر حلال زاده به عموش میرفت من تا حالا زن گرفته بودم.من گفتم مجبوری حلال زاده باشه؟ آن شب خیلی بحث زن مهندس شد یاد وجدان افتادم و اینکه ما  تا حالا از وجدان خیری ندیدیم خیلی وقتها هم مانع خنک شدن دلم میشود. خدایا یک زن بی وجدان در قسمت من بنداز تا لااقل اندک پیشرفتی بکنیم حالا کمی هم خوشگل وفادار(خیلی) باشد دوستم هم داشته باشد کم حرف کم مصرف(اشاره به چراغ خانه بودن زن) ترجیحا کارمند هم باشد حافظ هم خوب بخواند قلیان هم روی جهازش داشته باشد لباس هم خوب اتو کند و خوب هم بداند که حنای خاتمی رنگی ندارد. چنانچه کسی زنی با این مشخصات سراغ دارد کامنت بگذارد تا مژده گانی با ارزشی از قبیل ۱۰۰۰ جایزه ی ۲۵۰میلیون ریالی ،کمک هزینه خرید خودرو به ارزش ۷۰میلیون ریال،پرداخت مابه التفاوت قیمت اقلام پر مصرف منزل قبل و بعد از یارانه ها به مدت دو روز و مهمتر از همه تقدیم فیش سهام عدالت و غیره دریافت کند. همه ی جایزه ها برای یک نفر است و بعد از صورت گرفتن وصلت تقدیم میشود. با تشکر از آقای خاتمی که حنایش دیگر رنگی ندارد.

اینقدر همه گفتند خاک بر سرت که واقعا سرش خاکی شد طرح آسفالت کردنش هم در دولت امید و عدالت(با فتحه بخوانید) آمده است. طفلکی بغض کرده از دولت دلش گرفته یارانه اش را هم نمیگیرد چون تنها دلخوشی اش موهای شرابی اش بود تا قبل از اینکه خاکی بشود به موهایش که نگاه میکرد مست میشد. در اتاق را قفل کرده با کسی حرف نمیزند اما در تنهایی به این فکر میکند که حنای خاتمی رنگی ندارد.

               باران که شدم بهار از خواب پرید

             در روسیه هم تزار از خواب پرید

                وقتی که تو از سمت زمستان رفتی

               خرس دل من سه بار از خواب پرید

نکته جالب این است که باران و بهار و روسیه و تزار و زمستان و من و دل و آقا خرسه میدانیم که حنای خاتمی رنگی ندارد.

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 3:18 توسط ehsan |


 

سالی که با مسیر برعکس یک سفر شروع شود با ضرر و شرمنده گی ادامه پیدا کند تا ناامیدی پیش برود و تا اینجایش به فلاجت برسد، مسلما شروع خوبی نداشته اما هنوز کاملا نامید نیستم چون ادبیات ما غنی است و ضرب المثلهای متناقض زیاد دارد معلوم هم نیست این سال مصداق کدام ضرب المثل خواهد شد: "سالی که نکوست از بهارش پیداست" یا "جوجه را آخر پاییز میشمارند"؟

 

 

سالی که با یک ماه استعلاجی شروع شود بعدش هم بخورد به امتحانات و تعطیلات تابستان مسلما سال خوبی است.

 

خانم دکتر دست ظریفش را به آرامی به پام کشید: درد داره؟ میگویم اینجور که شما دست کشیدین بیشتر خوشم اومد تا اینکه درد داشته باشه میخندد فکر میکنم وقتش رسیده است: شما کارورزین؟ اخم میکند ومیرود دکتر اصلی می آید میگوید سریع گچ.سه روز نباید تکان بخورد، سه هفته هم باید توی گچ باشد.سمیه یک مربع روی گچ پایم رزرو کرده به مساحت3سانتیمتر مربع.

 

فکر میکنم موضوع ساده ای را که گفتم بزرگش کرده و گفته به کسی که نباید گفته.این غریبه کیه از من چی میخواد؟

خیلی ادعا داشت اما گفت آدم گفتنی را بالاخره میگوید قبل از هر کسی هم خودش را توجیه میکند. یاد یک ضرب المثل نمی دانم کجایی می افتم:

دختر مثل ماهی است دیر یا زود گندش بالا می آید

راحت شدم حس میکنم آنطرف خط هم همین اتفاق افتاده. زودتر باید ترک تحصیل میکردم باور کنید اگر به شاهد هم نیاز است بگویید تا من هم بگویم شرمنده ام چون اینجا اینقدر کسی به بلوغ نرسیده که برای هر چیز شاهد کم داریم. جمعه ها خون جای بارون میچکه.دیگر راحت بخواب

کاش دنیا را پورو کرده بودیم

که هیچ پیراهنی اندازه ام نمیشود.

 بین یک دست کهنه، یک دست دسته دوم

 و یک دست عریانی گیر کرده ام.

 

لیبی به عمق فاجعه نزدیکتر شده، بیست روزی است از دنیا بیخبرم احتمالا در مصر هم آب از آب تکان نخورده است.بیچاره ما که پیش تو از مصر کمتریم. یک علامت تعجب جفت پا روی سرم ایستاده بعضی وقتها که بند کفشش را میبندد شبیه سوال هم میشود قلقلکم میدهد میخندم خیلی میخندم بحث را منحرف میکنم. لالایی میخواند تا بخوابم. زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم. کاری به سوالها و تعجبها ندارم ولی چرا؟ چرا با قایق کاغذی نمیشه پرواز کرد رفت و از این خاک غریب دور شد؟ آخه چرا نمیشه هان چرا نمیشه؟ بخدا اگه نگی ناراحت میشم چرا نمیشه؟

 

هربار که عصایم می افتد خودم زودتر از همه می ترسم چون تجربه نشان داده اگر مار یا اژدهایی در کار باشد اول خودم را می بلعد درست است که نخورده پس می دهد ولی به ریسکش نمی ارزد. روی اژدها هیچ حسابی نیست شاید بالا نیاورد. مخصوصا با این عصایی که من دارم حتما اژدها دوسر است تصور کنید از این سر بروم داخل از آن یکی بیایم بیرون، توی این مسیر تنگ و تاریک می شود به خیلی از چیزها فکر کرد. عمر جمعه به هزار سال میرسه

 

کنچومه ادردی............

 

نوشته شده در شنبه 13 فروردین1390ساعت 2:0 توسط ehsan |


{ادامه مطلب...}
نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 13:14 توسط ehsan |


بی تعارف وقتی پله باشد آدم هوس میکندبالابرود. یکبار یکی از پله ها هوس کرد بالا برود سرش به سقف خورد و مرد.باید پیش از اینها به فکر بالا رفتن می افتاد که نیفتاد وقتی هم پیر شد سرش دیگر استحکام سابق را نداشت.

یک سفر احتمالات زیادی با خود داشت که متاسفانه اتفاق نیفتاد.گیرم همه ی تصورات من مربوط به گذشته بود،توی این دوره که آدمهای ظرف یک روز دینشان عوض میشود و ظرف چند ساعت یا ذقیقه گرایش سیاسی شان،من چقدر ساده بودم

قوزک پا-زیر زانو-باسن-شانه-نهایتا سر،اگر دستهایم را هم دراز کنم: آرنج،مچ و نک انگشتان. اگر خیلی مرام هم بگذارم روی نک پا می ایستم بستگی دارد چه کسی بخواهد بالا برود

تجربه آدم را گرگ میکند ولی بعضی از تجارب پای آدم را میکنند،دندان آدم را میشکنند و جسارت آدم را میگیرند

شکر توی متن:میبینم که بجز خودم فقط یک نفر مانده است،فقط یکی تصوراتش مربوط به گذشته است. خدا کند او هم نماند چون من تصمیم گرفته ام تصوراتم را عوض کنم،طفلکی تنها میشود، بچه هنوز میش است شاید هم گاو، البته چند بار برای گرگ شدنش شاخش را شکستم دوباره سبز شد. تقصیر خودش بود یا بدشانسی اش یا خدایش اینجوری صلاح دیده بود یا یا یا

فردا جمعه است علاوه بر گوجه ها خیارها هم به آب احتیاج دارند. گاو هم سه حرفی است. شانه ام درد گرفته. مرد و درد هم مثل گاو و گرگ.اسمم. از حرف زیادی خوشم نمی آید از حرف مفت هم. غم نان نمی گذارد. فایده ای ندارد حوصله ای هم نیست امید انگیزه گوجه و خیار و ۱۴قلم کالای پرمصرف ضروری دیگر هم جرم شده. یعنی داشتنشان احتکار محسوب میشود

باید یا دین یا گرایش سیاسی یا حیوانم را عوض کنم

یا دور ترکستان طواف کنم

نوشته شده در شنبه 25 دی1389ساعت 1:53 توسط ehsan |