۹۱ کثیف آمد مثل پارسال که مطلب گذاشتم و گفتم چقدر بد شروع شد
دقیقا دو دقیقه مانده به تحویل سال رسیدیم در خانه بعد از تحویل سال هم هیچ اتفاق جالب یا تغییری در روندم نداشت بجز رو بوسی با عمویی که برای اولین بار حس کردم دوستش دارم
مثل یک روز عادی که دلم برای خواهرزاده ها تنگ شود بروم رودان بروم بهشت زهرا خودم را برای ۱۰۰ الی ۲۰۰ روبوسی آماده کرده بودم شد ۴تا
با سیروس رفتیم بیرون خیلی بیرون از جو زدیم بیرون اگر برداشت بد نشود و برای آینده ی سیروس تصمیم گرفتیم
اینکه هیچ فرقی با هیچ روزی نمی کرد جالب هنوز برام ۹۱ شروع نشده بود
۹روز بعد نه ۸روز بعد تازه داشت از سال جدید خوشم می آمد
کلید لامپ را زدم لامپ ترکید
نشسته بودیم با دوستان بهتر بگویم همکاران که یک صدایی آمد آبگرمکن ترکیده بود
کم کم به قول ما دلم چپید
دلم چپید
به دوستان یا بهتر بگویم همکاران نگفتم رفتم بیرون از اتاق، وقتی برگشتم چیزی نپرسیدند منم چیزی نگفتم. بعد که همکاران رفتند و دوست ماند به اصغر گفتم آبگرم ترکید نه نه نه نه صبر کنید در را داشتم میبستم که یکهو در محکم بسته شد انگشتم بین در و ۴چوب گیر کرد میتوانید حس کنید چه حالی داشتم نفسم بالا نمی آمد واقعا استخوان انگشتم ترکید و خون زد بیرون
جوابی برای صدا زدن های اصغر نداشتم. آمدم داخل انگشتم را به اصغر نشان دادم گفتم آبگرمکن هم ترکید
گفتم دلم چپیده
: شب نیان بکشنت
مردش نیس
ولی دلم چپیده بود
به روی خودم نیاوردم
به این چیزها اعتقاد نداشتم
شب را راحتتر از همیشه خوابیدم
اولین کار صبح معمولا مسواک است من هم به شدت تندتند مسواک میزنم
برای اولین بار لبه ی مسواک خورد به لثه ام و خون مرده گی ایجاد شد وتا آخر فکم درد گرفت تا شب هم درد داشت
به بندر که رسیدم با استرس رسیدم به مامی گفتم گفت: صدقه بده
مستحق ندیدم
ولی دلم چپیده بود
فردا نه، همان صبا صبح بهتر است. رفتم بیرون با دوستانی که فقط یک نفرشان را میشناختم
خوب بود بهتر شد عالی شد حسابی خندیدم خندیدیم باهم و به هم و کم کم خودمانی شده بودیم
رقصیدیم من نرقصیدم بلد هم نبودم
از سر صبح هر وقت خواست سبقت بگیرد اجازه دادم عصر شد مسیر برگشت به طرف دریا
هر دو ماشین تلو تلو میخوردند
تمام تلاشم این بود که جوگیر نشوم
نشدم. یادم رفت دلم چپیده
نوبت به حرکات نمایشی و کورس رسید داشتم میبردم که سبقت گرفت به خود خدا قسم اجازه دادم ولی سر پیچ بود موتوری نمی دانم از کجا پیداش شد. معتاد بود و نشئه اینور اونور رفت آمد تو لاین من برگشت یک لحظه ترمز گرفتم بعد سریعتر رفتم که دوستم ترمز میگیرد
موتوریو زد منو زد سرعتمون ۴۰ مثبت منفی ۱۰۰ تا بود من پرت شدم خاکی سمت راست اون خاکی سمت چپ .مطهره جیغ میزد فرمانو از دستم میگرفت با یکدست مطهره رو میزدم با یکدست فرمانم یک چشم جلو و جاده سنگی ناهموار یک چشم تو آینه اولین ملقو خوردن
ترمز، برو جسد بیرون بیار
ماشین رو سقف خوابید
جسدی نبود
نفر آخرو که سالم بیرون آوردیم
خیالم راحت شد
تا پلیس و شوهر میترا و اون پلیس و داداش موتوری بیان ما دیگه از سلامتی خوشحال و داشتیم میخندیدیم
الآن هم اصلا ناراحت نیستم چون معتقدم به خیر گذشت اگر ادامه نداشته باشه که اگه داشته باشه هم ناراحت نمیشم تجربه ی جالبی بود
البته بیشتر وقتی خوشحال میشم که بیمه بیاد و خرج مارو بده . البته قبلش ماشین بیاد بیرون
صبا سینزه بدره و من نمیخام برم جایی اما خانواده اومدن اینجا که با هم بریم
سیروس هم اول خواهش کرد بعد دستور داد که برم چون یکسی داره میاد که .....
ولی تصمیم من اینه که استراحت کنم درسای دوشنبه رو آماده کنم و نطق پیش از درسمو آماده کنم
البته ابول کامنت گذاشته : این روزها همه چپ میکنند شما چطور؟
شاید راست........
خیلی دلم میخواد دوباره همون پاراگراف اول اولین مطلب سال ۹۰رو دوباره بنویسم اما
اما
من فلفسه ام عوض شده یعنی دیدم یعنی. شاید چپ کردم اگر راست.........
نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 0:15 توسط ehsan |